دیشب دور استخر ائل گؤلی یک آقای بازیگر مشهور را دیدم. پالتوی بلندِ مدل کارآگاهی پوشیده بود که به تنش زار می زد! یک کلاه شاپویی هم به سر گذاشته بود. بازوی همسرش را محکم گرفته بود. تقریبا می توانم بگویم
یادم نیست نقاشی می کشیدم، نمایش حسنی ِ مهدکودکم را تمرین می کردم یا کارتون تماشا می کردم، اما خوب یادم هست که مادرم نماز می خواند. وقتی تلفن زنگ خورد، پدرم به سمت تلفن رفت. مادرم بعد از نمازش، با همان
مادربزرگم کیفسبز رنگی را روی زمین گذاشت، رو به مادرم کرد و گفت: " بیا ببین این کاغذا چی هستند، چند ساله نگهشون داشتیم؟ " اول، نسبت به آن کیفسبز رنگ بی توجه بودم. فکر می کردم یک مشت کاغذ بی ارزش تبلی